سايه ها نمی دانند!

ظهر تابستان است.سايه ها می دانند    که چه تابستانی است.

هر چی فکر ميکنم ميبينم سهراب سپهری اين قسمت از شعر در گلستانه را اشتباه نوشته يه جورايی. من که تو ظهر تابستون تو هوای سی و هفت درجه تو باغ سر زمين برا آبياری درختا ميرم .خورشيد که مياد وسط آسمون .ديگه سايه ای نميبينم .همه   سايه ها  تو اون لحظه فرار ميکنن و قايم ميشن در درون صاحبشون. پس از کجا ميدونن ظهر تابستان چه جوريه.کشاورز ميدونه اون لحظه چه آتيشی به پاست. چه نوری ميتابه .چه عرقی ميريزه.چه گلويی خشک ميشه.چه پوستی ميسوزه. پس ظهر تابستان است و من ميدانم که چه تابستانی است.

راستی من در اين آبادی پی چی ميگردم؟ پی نوری ريگی لبخندی. يا نونی آبی لبخندی.

/ 0 نظر / 12 بازدید